دبیرعلمی: بسم الله الرحمان الرحیم؛
با تقدیر و سپاس از شورای اجرایی جامعه علما و طلاب مالستان نسبت به برگزاری این میزگرد علمی. در ابتدا لازم است به موضوع میزگرد توجه داشته باشیم که یک موضوع کلی است و می تواند ابعاد مختلفی را دربر گیرد. اما با فرصت کمی که در پیش داریم می توان آن را در سه محور: نگرانی های امنیتی، سیاسی و فرهنگی تقسیم نمود. در سال 2014 دوحادثه مهم در افغانستان اتفاق می افتد: یک؛ خروج نیروی خارجی (آیساف) از افغانستان. دو؛ برگزاری انتخابات ریاست جمهوری در افغانستان.

در مورد امنیت و مسایل امنیتی فرا روی افغانستان بعد از 2014 این نگرانی وجود دارد که آیا همین امنیت نسبی و نیم بند ادامه می یابد؟ یا این که شکننده گی آن بیشتر می گردد؟.

در محور سیاسی؛ آن چه در قدم اول مهم و دغدغه اصلی است، جایگاه مردم ما و شما است. در قدم دوم جایگاه دیگر اقوام حاضر در افغانستان است. دغدغه ای که ما داریم این است که: در فضای سیاسی و در صحنه قدرت و حکومت و حضور در مناصب دولتی برای مردم ما چگونه خواهد بود؟ آیا همین حضور فعلی حفظ خواهد شد؛ یا این که شرایط به گونه ای دیگر رقم خواهد خورد.

در حوزه فرهنگ؛ پرسشی که مطرح می گردد این است که: با توجه به حضور نیروهای نظامی و فرهنگی غرب نظیر موسسات خارجی و فراهم شدن زمینه ای نیمه دموکراسی در افغانستان پس از سقوط طالبان تا کنون، آیا پس از 2014 رخدادهای فرهنگی ای که تا حالا رخ داده فرهنگ کهن و اصیلی مردم را به چالش می کشاند. نگرانی ما در این حوزه این است که بحث فرهنگی قبل از 2014 و بعد از آن چه تحولاتی را به دنبال خواهد داشت؟

 در حوزه امنیتی از جناب استاد رحمانی این پرسش را داریم که ارزیابی شما از امنیت در دوران پس از طالبان و در شرایط فعلی و پس از 2014 چیست؟

ناصر رحمانی:بسم الله الرحمان الرحیم
در ابتدا از شورایی اجرایی جامعه علما و طلاب مالستان تقدیر و تشکر می کنم که با انرژی و قدرت بالا چنین مراسمی را برنامه ریزی و اجرا می کنند و با ابتکار جدید اقدام به برگزاری میزگرد نموده اند.
سخنم را با این آیه شریفة قرآن مجید آغاز می کنم که می فرماید: ﴿ وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً قَرْیَةً کَانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً یَأْتِیهَا رِزْقُهَا رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکَانٍ﴾ (نحل/112)
خداوند سبحان در این آیه شریفه، یک جامعه الگو و نمونه را مطرح نموده است که سه تا ویژگی دارد: اولین ویژگی آن وجود امنیت است. امنیت در این جا به صورت مطلق مطرح شده و تمامی سطوح را در بر می گیرد؛ نظیر:‌ امنیت سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و... ویژگی دوم؛ نهادینه شدن اطمینان و اعتماد در میان حکومت و مردم و اقشار مختلف جامعه است. ویژگی سوم؛ وجود رفاه و آسایش در میان مردم است. دیگر از فقر و نداری و محرومیت خبری نیست. این سه ویژگی باهم دیگر مرتبط اند و ارتباط علی و معلولی دارند. حاکمیت امنیت در جامعه، اعتماد سازی را به دنبال دارد. در سایه امنیت سرمایه گذاری امکان پذیر می گردد و به دنبال آن زمینه رفاه و آسایش مردم فراهم گردیده و فقر و نداری از بین می رود و از هر طرف به تعبیر قرآن کریم، رزق و روزی بر آن جامعه نازل می گردد.

بنابراین، وجود امنیت یک امر مهم و ضروری است، جامعه ای که امنیت در آن نباشد با مشکلات اساسی روبروست. امروزه اندیشمندان مسئله امنیت را به عنوان یک نیاز اساسی جامعه مطرح نموده و نیازهای دیگر را بعد از آن مطرح می نمایند.

امنیت یک مفهوم عام دارد، به این معنا که انسان، در جامعه احساس خطر نکند و تهدیدی متوجه زندگی او نباشد. امنیت به این معنا همزاد با نسل بشر است؛ اما امنیت به معنای خاص آن و به خصوص امنیت که در ادبیات سیاسی مطرح می گردد، معنا و خواستگاه غربی دارد.

این معنا از امنیت در اندیشه هابز، تئوریزه شد و بعد اجرایی و عملیاتی گردید. ایشان برای استقرار و حاکمیت امنیت در جامعه، حکومت مطلقه و مستبد را مشروع دانست. امنیت به معنای خاص آن که امنیت دولت ـ ملت یا امنیت ملی است، در قرن هفدهم میلادی بعد از معاهده صلح وستفالی در سال 1648م، شکل گرفت. قبلا نظام های فئودالی حاکم بود و مسئله امنیت دولت ـ ملت یا امنیت ملی مطرح نبود. براساس معاهده فوق، کشور براساس دولت ـ ملت تعریف گردید و بر این اساس، کشور دارای چهار عنصر است: حاکمیت، جمعیت، قلمرو و حکومت. امنیت در واقع محافظت و صیانت از همین چهار عنصر است. این معنا و مفهوم از امنیت ملی، تا پایان قرن بیستم، تا هنگام سقوط شوروی، در ادبیات سیاسی و در نظام بین الملل، ادامه یافت؛ اما از این تاریخ به بعد وقتی مسئله جهانی شدن یا جهانی سازی مطرح گردید؛ با تفسیرهای مختلفی که از آن وجود دارد. یک دیدگاه این است که پیشرفت علوم و تکنولوژی سبب شد که جهان تبدیل به یک دهکده گردد و انسان به سمت جهانی شدن حرکت کند به گونه ای که افراد بشر در نقطه نقطه¬ی عالم با همدیگر در ارتباط باشند. دیدگاه دیگر این است که جهان غرب آمد جهانی سازی کرد و در حقیقت، غربی ها، با برنامه ریزی دقیق، جهان را براساس فرهنگ غرب و در راستایی تحقق اهداف شان جهت دهی کردند. غرض این جاست که از این تاریخ به بعد امنیت ملی در آن قالب اول تفسیر نشد. بلکه در قالب امنیت منطقه ای و جهانی مطرح گردید. از این رو، اتحادیه ها از همین زمان شکل گرفت مانند اتحادیه اروپا، اتحادیه عرب و... نکته ای که  می خواهم با آن وارد بحث افغانستان شوم این است که وقتی مسئله جهانی شدن یا جهانی سازی پیش آمد مسئله ای مهمی که در غرب و به خصوص در آمریکا اتفاق افتاد این بود که اندیشمندان و فیلسوفان سیاسی با توجه به جهانی شدن، تفسیر جدیدی از امنیت ارائه دادند. در دنیای غرب برنامه ریزی  بسیار دقیق است. در یک مرحله اندیشمندان مسایل تئوری و نظری را مطرح می-کنند و در نتیجه نظریه سازی صورت می گیرد و در مرحله بعد، مدیران آن را عملیاتی و اجرایی می کنند.

در مرحله نظریه سازی دانشمندان غربی مسئله تهدیدات «نا متقارن بالقوه» را مطرح کردند که دامنه آن فراتر از کشورهاست. براساس این نظریه، استراتژیست های آمریکا حمله پیش گیرانه را در مقابل تهدیدات بالقوه در نظر گرفتند. براساس این نظریه گفتند: امنیت ملی آمریکا در منطقه جغرافیای خاص آمریکا محدود نمی شود. امنیت ملی ما جهانی است. بنابراین، در هر نقطه ای از جهان، وقتی امنیت ما مورد خطر و تهدید قرار گیرد باید با آن برخورد شود. با این سیاست اقدامات پیشگیرانه است که، آمریکا امروزه حدود هزار پایگاه نظامی کوچک و بزرگ در مناطق مختلف جهان دارد که این پایگاه ها شامل پایگاه های زمینی، هوایی و دریایی است و با قریب 20 کشور پیمان استراتژیک امضا نموده است.

بر مبنایی این سیاست کشورهای غربی به رهبری امریکا به افغانستان و عراق حمله نمودند، وقتی به افغانستان آمدند ساختار جدیدی از نظام سیاسی، با مشارکت نمایندگان اقوام و ملیت ها طراحی کردند، نظام سیاسی نیمه دموکراتیک شکل گرفت؛ اما این نظام سیاسی بعد از 12سال، در کشور نهادینه نشد. نه تنها نهادینه نشد بلکه به سمت قهقرایی پیش رفت؛ زیرا در اجلاس «بن» فیصله شد که جمعیت پشتون ها33٪، تاجیک ها 24٪، هزاره ها20٪ ازبک ها8٪ و... با این معیار، ساختار نظام سیاسی شکل گرفت. هرچند در سایه این ساختار، یک امنیت نسبی در حوزه سیاست، اجتماع و اقتصاد بوجود آمد و کشور از وضعیت اسفناک دوران طالبان و قبل از آن نجات یافت؛ اما در مرحله عمل، معیار فوق، اجرایی نگردید.

اینک که غربی ها اعلام نموده اند در سال 2014 نیروهای شان را از افغانستان خارج می نمایند، نگرانی های امنیتی به وجود آمده است. براین اساس، در پاسخ به این پرسش که وضعیت امنیتی افغانستان بعد از 2014 چه خواهد شد، سه دیدگاه مطرح گردیده است:

یک) دیدگاه بدبینانه
؛ بر اساس این دیدگاه، با خروج نیروهای ناتو بعد از 2014، نظام فعلی سقوط خواهد کرد و گروه فاشیستی طالبان دوباره قدرت را به دست خواهند گرفت. این دیدگاه بعد از ارائه گزارش کمیته بحران سازمان ملل که اعلام نمود: افغانستان بعد از خروج نیروهای خارجی درگیر جنگ داخلی خواهد شد و طالبان دوباره به قدرت برخواهند گشت، بوجود آمد. بر اساس این دیدگاه، آمریکا و غرب تصمیم گرفته است که افغانستان را ترک نمایند و در حقیقت، آن ها به این نتیجه رسیده اند که افغانستان به مرحله ای نرسیده است که بتوان آن را دموکراتیزه نمود. بقول یکی از دوستان، یکی از افسران آمریکایی در افغانستان می گفت: ژاپن چهارسال بعد از جنگ جهانی دوم، با همکاری و نظارت آمریکا کشورشان را از هر جهت بازسازی نمودند و در این مدت کم نظام سیاسی و اداری شان به خوبی تثبت گردید. در حالی افغانستان بعد از 12سال در همان نقطه اول بسر می برد. ما نتوانستیم حتی نظام اداری را سرو سامان بدهیم.

دو) دیدگاه خوشبینانه
؛ این دیدگاه بیشتر از سوی تیم کرزی مطرح می¬شود که بعد از 2014 با خروج نیروهای خارجی حکومت همچنان بحال خود باقی می¬ماند. امنیت وضع بهتری خواهد یافت. ناامنی موجود نیز بخاطر پیمان استراتژیک است؛ یعنی خود خارجی¬ها در آن نقش دارند وقتی پیمان، نهایی و امضا گردد و اهداف آمریکا محقق شود، طالبانی که دست پروردة خود آمریکا است از صحنه حذف خواهد شد و امنیت رو به بهبودی خواهد رفت.

سه)
دیدگاه سوم این است که: بعد از 2014 اکثر نیروهای خارجی از افغانستان خارج خواهد شد، فقط نیروهای برخی از این کشورها که با افغانستان پیمان دارند باقی خواهد ماند و مسئله حفظ امنیت نیز به دولت افغانستان واگذار خواهد شد. اما

با توجه به اهداف عیان و نهان غربی ها و به خصوص آمریکا در افغانستان، به نظر می رسد که این کشورها نمی خواهند به این راحتی افغانستان را به طور کامل ترک نمایند. بر این اساس، دیدگاه سوم بیشتر با واقعیتهای عینی هم خوانی دارد؛ زیرا شواهد عینی بیانگر این نکته است که آمریکا با یک استراتژی بلند مدت و با شناخت از اوضاع و شرایط افغانستان، به این کشور قدم نهاده و منافع شان ایجاب می¬کند که برای مدت زمان طولانی در این کشور بمانند.
 
دبیرعلمی:

در محور سیاسی، آن چه در قدم اول مهم و دغدغه‌ی اصلی و مایه نگرانی است، جایگاه ما مردم شیعه و هزاره است. دغدغه و نگرانی ‌ای که ما داریم این است که: در فضای سیاسی، در صحنه قدرت و حکومت و حضور در مناصب دولتی، جایگاه و موقعیت مردم ما چگونه خواهد بود؟ آیا همین حضور فعلی حفظ خواهد شد، یا این که شرایط به گونه‌ای دیگر رقم خواهد خورد؟ در این زمینه از جناب دکتر محسنی می خواهیم که تحلیل شان را بیان نمایند.

محمد جواد محسنی:

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین انه خیر ناصر و معین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

در مورد جایگاه شیعیان در افغانستان، ابتدا باید «شیعه» را تعریف کنیم؛ شیعه یعنی چه؟ در پاسخ به این سوال دو نوع نگاه وجود دارد: یکی اینکه شیعه را کلامی تعریف کنیم و بگوییم شیعه کسی است که علاوه بر اعتقاد به اصول دین(توحید، نبوت و معاد) به دو اصل «عدل» و «امامت» دوازه امام معصوم(ع) نیز اعتقاد دارد. این تعریف کلامی است که در آن قوم، نژاد و ملیت و امثال آن لحاظ نشده است. این تعریف همانگونه که ملاحظه می‌شود بیش از حد انتزاعی و صوری است؛ تعریف‌های صوری گرچه ممکن است بسیار دقیق باشند، اما محتوایی در بر ندارند و بخودی خود محتوای خود را نشان نمی‌دهند و با واقعیت‌ها و عینیت‌های اجتماعی و سیاسی بیگانه‌اند.

نگاه دیگر این است که شیعه را فرهنگی ـ  اجتماعی تعریف کنیم. مبنای این تعریف، در نشانه شناسی است. از منظر نشانه شناسی هیچ چیزی، معنایی ذاتی ندارد. معنا همیشه و همه جا ناشی از اعتبارات اجتماعی آدم‌ها است. اگر بخواهیم واقعیت اجتماعی یک جامعه را بفهمیم، ناچاریم به نظام معنایی آن جامعه، نگاه اجتماعی بیافکنیم، وگرنه از شناخت واقعیت آن باز می‌مانیم. در عالم نشانه شناسی همهی نشانه‌هایی که در ارتباطات انسانی استفاده می‌شود قراردادی و اعتباری است. همانگونه که در علم اصول در مورد الفاط می‌گوییم اگر لفظ در موضوع له خود استعمال شود، استعمال در معنای حقیقی است، و اگر در غیر معنای موضوع له بکار رفت می‌شود معنای مجازی. در نظام نشانه شناختی افغانستان، یکی از نشانه‌ها همین قیافه، چهره و صورت آدم‌ها است؛ همین چهره و قیافه است که در واقع معرف مذهب هم هست. در افغانستان وقتی می‌گوییم شیعه، شیعه مساوی است با هزاره و برعکس، هزاره نیز مساوی است با شیعه. گویا این قیافه‌ی هزارگی برای شیعه بودن وضع شده است، لذا هزاره‌ی سنی بسان لفظ مجاز می‌ماند که در غیر موضوع له خود استعمال شده است. این یک تعریف اجتماعی از تشیع و شیعه است. یعنی آن کسی که به لحاظ اجتماعی شیعه شناخته می‌شود، هزاره است. همان طوری که در ایران، در کوچه و خیابان آن کسی که «افغانی» شناخته می‌شود همین هزاره‌ها و تاحدودی ازبک‌ها هستند. اما پشتون و تاجیک اگر یک کمی به وضع سرو صورت‌شان برسند، در کوچه و خیابان به عنوان افغانی شناخته نمی‌شوند. در افغانستان هم همین گونه است؛ برادران قزلباش اگرچه به لحاظ کلامی شیعه هستند، اما به لحاظ اجتماعی، یعنیدر کوچه و خیابان، به عنوان شیعه شناخته نمی‌شوند. فقط آن کسانی که در افغانستان شیعه شناخته می‌شوند، ما و شما هستیم. لذا نگرانی از جایگاه شیعیان، به لحاظ اجتماعی، دقیقا به معنای نگرانی از جایگاه هزاره‌ها است. این مسئله خود را در تاریخ افغانستان هم بارها و بارها نشان داده است. یک مسئله تاریخی را به عنوان نمونه بیان می‌کنم.

در تاریخ افغانستان، در زمان عبدالرحمان خان مردم هزاره 62٪ درصد قتل عام شدند؛ در همین دوران، برادران قزلباش در رده‌های بالای حکومت حضور داشتند، این‌ها حتی یک روزهم بخاطر شیعه بودن از حکومت اخراج نشدند یا یک کارمند‌شان بخاطر شیعه بودن تقلیل جایگاه پیدا نکردند. یا شیعیان هرات را در نظر بگیرید؛ به لحاظ اجتماعی چون شیعه شناخته نمی‌شوند، مشکلی نه در دوره‌ی عبدالرحمان و نه در دوره‌ی طالبان و نه در دوره‌های دیگر نداشته‌اند. بنابراین به لحاظ اجتماعی، در افغانستان وقتی جایگاه شیعیان را بررسی می‌کنیم منظور جایگاه مردم هزاره است که به لحاظ اجتماعی شیعه شناخته می‌شوند.

البته شیعه بودن در این جا تقابل با سادات ندارد. چون در افغانستان سادات شیعه، جزء هزاره شناخته می‌شود و بخشی جدایی ناپذیر از پیکره‌ی اجتماعی ما را تشکیل می‌دهد. همانگونه که سادات پشتون، پشتون و سادات تاجیک، تاجیک شناخته می‌شوند. مثلا وقتی یک سیدی از هزاره جات می‌رود در قندهار یا پنجشیر، کسی او را به هیچ عنوانی، غیر از عنوان هزاره نمی‌شناسد، لذا با او همان معامله‌ای می‌شود که با یک هزاره صورت می‌گیرد. همین طور سیدی که از جلال آباد یا فیض آباد به هزارستان بیاید، مردم با وی همان معامله‌ای را می‌کنند که با یک پشتون و یا تاجیک. زیرا هویت، هم امری اجتماعی است و به صورت اجتماعی تعریف و تثبیت می‌شود. بنابراین اعتبارات اجتماعی افغانستان را باید در نظر گرفت و برمبنای اعتبارات و قراردادهای اجتماعی افغانستان، عمدتا هزاره‌هایند که در افغانستان شیعه شناخته می‌شوند. به لحاظ اجتماعی، خوشبختانه شیعیان غیرهزاره در تمام ادوار حکومت‌ها حتی در زمان عبدالرحمان و طالبانبه جرم شیعه بودن آسیب ندیده‌اند یا کمتر آسیب دیده‌اند، اما عمدتا هزاره بودن جرم بوده است.

حالا سئوال این است که جایگاه اجتماعی شیعیان افغانستان بعد از 2014 چگونه قابل تحلیل است؟

به نظر می‌رسد در پاسخ به این سوال سه فرض بیشتر وجود ندارد:

فرض اول؛ این است که نظام موجود باقی می‌ماند. فرض دوم؛ آنست که نظام فرو می‌پاشد. فرض سوم؛ آنست که نظام تغییر می‌کند اما نه به صورت انقلابی و خشن، بلکه به صورت آرام و بر مبنایتوافقات سیاسی. در هر یک از فروض یاد شده، پاسخ‌های مختلفی می‌توان داد.

در صورت بقاء نظام فعلی که مبتنی بر دموکراسی اکثریت و به صورت ریاستی است، در این صورت مردم ما باید چه کاری انجام دهد تا جایگاه خود را تثبیت کند. این نظام بدون شک نظام ایده آل ما نیست و البته مشکلاتی در این نظام وجود دارد، اما نسبت به دیگر نظام‌های تاریخی افغانستان بهتر بوده است. در صورت بقای این نظام بعد از 2014 ما باید دو استراتژی را دنبال کنیم. یک استراتژی بلند مدت داشته باشیم و یک استراتژی کوتاه مدت.

در استراتژی بلند مدت از یک سو در اصلاح نظام بکوشیم و از سویی دیگر در اصلاح رفتارهای کلان اجتماعی و سیاسی خود که برای رسیدن به آن باید موارد زیر را مد نظر داشته باشیم:

1.  شهرنشینی و حضور در شهرها و مراکز ولایات؛ تراکم جمعیت در هزارستان فوق العاده زیاد است و منطقه نمی‌تواند پاسخگوی نیازهای زندگی مردم ما باشد، لذا بخشی از جمعیت هزارستان باید به دیگر نقاط افغانستان بخصوص شهرهای بزرگ مهاجرت کنند تا از تراکم جمعیت کاسته شود.

2.  تلاش برای مشارکت در تصمیم‌گیری‌ها و سهم‌گیری‌ها؛

3.  تلاش برای تغییر قانون انتخابات؛ به خصوص قوانین انتخابات پارلمانی و شورای ولایتی و ولسوالی‌ها و وضع قوانین متناسب، زیرا در این موارد حقوق مردم ما تضییع و نادیده گرفته شده است.

4.   تلاش برای ایجاد تبعیض مثبت در قانون اساسی و قوانین مدنی؛ چون مردم ما در گذشته خیلی خسارت دیده‌اند، لذا برای جبران خسارت‌های گذشته به نفع مردم ما باید یک سری قوانین جبرانیوضع شود.

5.   مرکز‌گرایی؛ ما در گذشته همیشه مرکزگریزی داشته ایم. ما باید این روحیه مرکزگریزی را کنار بگذاریم که نمونه‌ی بارز آن حضور فعال در ادارت و اردو و پلیس و شوراهای محلی و ولایتی است.

در استراتژی کوتا مدت هم باید اصل وحدت ملی و اصل حق‌ خواهی را همواره مد نظر داشته باشیم. برای این منظور باید مسیرهای زیر را بپیماییم:

1. در ادامه‌ی مرکزگرایی، به حضور در حلقه‌ی قدرت سیاسی تداوم بخشیم؛ البته باید کوشش کنیم که مشارکت در قدرت سیاسی را به مشارکت در تصمیم سازی‌ها تصمیم‌گیری‌ها ارتقا دهیم، و صرفا به حضور سمبلیک و نمادین اکتفا نکنیم. برای مشارکت در قدرت باید با یک محاسبه ‌ی دقیق عقلانی وارد عرصه‌ی انتخابات ریاست جمهوری، شوراهای ولایتی و پارلمانی شویم، بگونه‌ای که حضور ما در این عرصه کارساز باشد. بنابراین، مشارکت در انتخابات‌ها باید فعال و حداکثری باشد.

2. معرفی یک نامزد هزاره در انتخابات ریاست جمهوری؛

به نظر من، حضور دو نامزد در انتخابات ریاست جمهوری گذشته امری بسیار مثبت بود. داشتن نامزد مستقل، در کنار حضور در دیگر تیم‌های انتخاباتی، چند کارکرد مثبت دارد: یک این که برای مردم ما خودباوری ایجاد می‌کند و این خودباوری نهادینه می‌شود. دیگر این که حضور ما را در ذهن دیگران تثبیت می‌کند. همان دیگرانی که ما را در ذهن‌شان غایب فرض کرده بودند و می‌گفتند شیعه، که البته منظورشان شیعه‌ی اجتماعی بود، در افغانستان دوصد هزار نفر بیشتر نیستند و حق رأی ندارند. در ذهن این‌ها باید تثبیت شود که هرکاری در افغانستان می‌شود بدون حضور شیعه، شیعه به معنای اجتماعی کلمه، امکان ندارد. سومین کارکرد مثبتش این است که وقتی حضور اجتماعی و سیاسی شیعیان پذیرفته شود، وحدت ملّی بهتر و بیشتر تثبیت می‌شود و چهارمین کارکردش این است که با تثبیت وحدت ملی، زمینه برای شکل‌گیری هویت ملی فراگیر سریع‌تر فراهم می‌شود.

اما در فرض دوم که فرض فروپاشی نظام بود، به نظر من، هرچند سخن قطعی در این باب نمی‌توان گفت، اما فرضی چندان واقع بینانه به نظر نمی‌رسد. البته با تحقق این فرض، افغانستان به دهه‌ی 90 میلادی، جنگ همه علیه همه،باز می‌گردد، نه اینکه یک گروه خاص قومی بر کشور مسلط شود. زیرا انگیزه‌ی مقاومت در برابر انحصارطلبی و استبداد قومی در میان همه‌ی اقوام افغانستان بسیار قوی است.

اما این که برخی از تحقق این فرض احساس نگرانی می‌کنند، اگر منطقی استدلال کنیم برای مردم ما جای هیچ نگرانی نیست، زیرا کسانی که باید از فروپاشی نظام نگران باشند آنهایی‌اند که با امضای خودشان پای آمریکا و ناتو را به افغانستان باز کرده‌اند، نه ما و شما. آنهایی که با کمک همین آمریکا و ناتو در افغانستان به همه چیز رسیدند و حالا نگرانی خودشان را بیرون فکنی می‌کنند به ملت افغانستان. در واقع، احساس نگرانی خودشان را به نام ملت جار می‌زنند! آنهایند که با خروج آمریکا و ناتو، تمام امتیازات‌شان را از دست می‌دهند، نه مردم ما. سوال من این است که آمریکا و ناتو در افغانستان چه تاجی بر سر ما هزاره‌ها گداشته است که نگران از دست دادن آن باشیم؟ کدام امتیاز را ما به توصیه و اشارت این خارجی‌ها گرفته ایم که با خروج آنها آن را از دست بدهیم؟ پاسخ من این است که هیچ! ما هزاره‌ها با خروج ناتو چیزی را از دست نخواهیم داد، زیرا چیزی را به لطف آنها نگرفته‌ایم که از دست بدهیم، ما هرچه در افغانستان به آن رسیده ایم، به همت و توان خودما بوده است نه به کمک خارجی‌ها. ما هرچه به دست آورده ایم، با رشادتها و مقاومت‌های خود‌مان بوده است. لذا ما تا وقتی به فرهنگ مقاومت و شهادت ایمان داشته باشیم چیزی را از دست نمی‌دهیم، زیرا مقاومت همیشه جایگاه سیاسی ـ اجتماعی ما را بالا برده و شهادت این جایگاه ما را تثبیت کرده است.

البته جای یک نگرانی هست و آن اینکه در داخل و خارج از افغانستان، دست‌هایی در کار است که قضایای کشور را در مسیر فرقه‌ای شدن قرار دهند. به عنوان نمونه فاجعه‌ی غم انگیز عاشورای سال گذشته در کابل و حوادثی که اخیرا در مسیر راههای هزارستان و مرکز و سمت شمال کشور رخ می‌دهد، نشانگر این مسأله‌اند.

اما در فرض سوم که مسأله «تغییر نظام» بود و امروزه تا حدودی بر سر زبان‌ها هم هست، فکر می‌کنم ما باید قبل از طرح تغییر نظام، حداقل پاسخ به دو سوال اصلی و اساسی را برای خود‌مان روشن کنیم و آن اینکه «آیا مشکل ما، شیعیان، مشکل نظام است؟» و دیگر «اینکه تغییر از چه به چه؟»

ما تا مشکل خود را به درستی نشناسیم و ندانیم، هر کاریکه در این راستا انجام بدهیم، در واقع، گره بر باد خواهیم زد. من معتقدم که نظام موجود افغانستان، گرچه، مناسب جامعه‌ی چندقومی ما نیست، اما مشکل ما، شیعیان، هم مشکل نظام نیست. درست است که این نظام که نظامی مبتنی بر الگوی دموکراسی اکثریت است، برای جوامعی مناسب است که در آن‌ها حداقل‌هایی از احساس همبستگی گروهی و همگونی اجتماعی به نام «ملت» وجود داشته باشد، مانند آمریکا، فرانسه و بسیاری از کشورهای اروپایی. اما این الگو برای جامعه‌ی افغانستان که جامعه‌ی به شدت قومی است و در آن احساسات قومی بسیار بالا است و هویت اجتماعی فراتر از هویت قومی در آن شکل نگرفته و چیزی به نام «ملت» و «هویت ملی» پدید نیامده است،بدون شک الگوی مناسبی نیست.

در پاسخ به سوال دوم گفته می‌شود که: تغییر از نظام ریاستی به پارلمانی. آیا واقعا با پارلمانی شدن نظام، وضعیت اقلیت شیعه‌ی افغانستان بهتر می‌شود یا بدتر؟ اگر این تغییر، صرفا به پارلمانی شدن نظام بیانجامد، به نظر من وضع ما بدتر می‌شود، زیرا هر دو گروه قومی که در پارلمان ائتلاف کنند، می‌توانند دولت را تشکیل دهند و مطمئناَ، درعمل، هیچ وقت ما در این ائتلاف‌های پارلمانی گزینه‌ی اول نخواهیم بود.

راستی! مشکل ما در افغانستان چیست؟ و راه حل آن کدام؟

من فکر می‌کنم مشکل اصلی جامعه‌ی افغانستان بحران هویت ملی، و بلکه بالاتر از آن، فقدان هویت ملی و عدم شکل‌گیری ملت است. در افغانستان ما با اقوام مختلف مواجه ایم نه با جامعه‌ی واحد ملی. همین بحران یا فقدان هویت ملی است که مبنای تبعیض مذهبی ـ نژادی، استبداد سیاسی، حق کشی مدنی، انحصارطلبی و ... است. همین فقدان هویت ملی است که مانع اصلی صلح، آزادی، دموکراسی، پیشرفت و توسعه و ترقی است.

 اما متأسفانه در قانون اساسی این الگو، که بدون شک مناسب‌ترین الگو برای جامعه‌ی چندقومی افغانستان است، نادیده گرفته شد و الگویی مبنای تشکیل نظام قرار گرفت که با وضع اجتماعی کشور کم‌ترین هماهنگی و مناسبت را ندارد و چون از دل نیازهای واقعی جامعه نشأت نگرفته، بی‌ریشه است و چون بی‌ریشه است، با طرح خروج نیروهای آمریکا و ناتو لرزه به ارکانش افتاده و موجی از نگرانی‌ها را موجب شده است. اگر ما قانون اساسی را به جای تقلید از الگوهای خارجی، با توجه به شرایط عینی جامعه‌ی افغانستان و تدوین می‌کردیم و نظام را طراحی می‌کردیم، قطعا شجره‌ی طیبه‌ای غرس می‌کردیم که خیلی زودتر به برگ و بار می‌نشست و ثمر می‌داد و خیلی زودتر از این‌ها زمینه‌ی خروج نیروهای بیگانه را فراهم می‌کرد و اکنون می‌توانستیم با تأمین عزت و استقلال کشور، مسیرگم شده‌ی رشد و بالندگی و شکوفایی را با شتاب بیشتر بپیماییم.

دبیرعلمی:

باتقدیر و تشکر از آقای محسنی، که به سئوال مطرح شده پرداختند و فروض مختلف را مطرح کردند. روشن گردید که در هر فرضی، مردم ما در وضعیت خاصی قرار می گیریم و برای هر وضعیتی راهکارهایی را ارائه کردند. اما نسبت به وضعیت فرهنگی کشور چنان که مستحضر هستید، پس از خروج نیروهای خارجی، وضعیت فرهنگی کشور دچار چالش می گردد. این وضعیت برای یک جامعه اسلامی و مسلمان که دچار یک یگ گسست فرهنگی شده و فرهنگ، عنعنات و آداب و رسوم مردم ما دچار چالش گردیده است. جستارهای معنوی و مادی ای که فرهنگ یک جامعه را می سازد و قوام بخش فرهنگ جامعه است و زندگی فرهنگی جامعه را شکل می دهد، دچار گسست گردیده است. با توجه به این وضعیت و تحولات پس از 2014 در این زمینه دیدگاه و تحلیل استاد فروغی را می شنویم که تحلیل ایشان در رابطه با وضعیت فرهنگی جامعه قبل از 2014 و پس از آن چیست؟

غلام رضا فروغی:

بسم الله الرحمان الرحیم و به نستعین؛ در پاسخ به سوال مطرح شده اگر بخواهیم یک پاسخ کوتاه و جامع بدهیم به قول سعدی باید گفت:

خانه از پای بسته ویران است    خواجه در نقش بند ایوان است

وضعیت فرهنگی در افغانستان همانگونه که اطلاع دارید نه قبل از 2014 تعریف و وضعیت خوبی داشته و نه بعد از آن چشم انداز روشن و مثبتی خواهد داشت. بدیهی است که شکل گیری یک فرهنگ ویا زوال آن به تدریج و در سالیان درازی شکل می گیرد بنابراین در 2014 نگرانی اصلی ما نگرانی فرهنگی نیست بلکه نگرانیهای امنیتی و سیاسی واقتصادی است که برهمه چیز سایه افگنده است. اما اگر مسئله رسانه ها، آزادی بیان و دموکراسی را جزء مقوله فرهنگی بدانیم در این صورت می توانیم بگوییم که ما دغدغه شدید فرهنگی هم داریم. مسئله آزادی بیان و دموکراسی یک نگرانی عمده می تواند باشد. چنانچه جناب دکتر محسنی مطلب مهمی را بیان کردند و آن این که: نظام در افغانستان مشکل ندارد و اگر مشکلی دارد به آن حدی نسیت که امروز دراین نظام ما مورد تبعیض ، محرومیت و مهجوریت قرار گرفته ایم، در نظام تا آن حد مشکل وجودندارد بلکه در نحوه ای بهره گیری از این نظام و تطبیق آن مشکل داریم، مشکل در مواجهه سیاست مداران، رهبران و موضع گیری های آنها در این سیستیم است. یعنی نام نظام دموکراسی و عملکرد مقامات و رهبران نظام چیز دیگر است. به هرحال برای این که مباحث مان را برمحور سوال مطرح شده متمرکز کنیم ناگزیریم ارتباطی بین تحولات 2014 ونگرانیهای فرهنگی برقرار کنیم و گرنه به جا و مهمتر این بود که مباحث این جلسه تنها برمحور دغدغه های امنیتی یا چالشهای سیاسی پس از دو هزارو چهار ده  مطرح می شد.  


ما به عنوان فرهنگیان، تحصیلکردگان، نخبگان و فرهنگ سازان جامعه، آن هم در سطح عالی به مدت سالیان دراز که 20 الی 25 سال تحصیل نموده ایم، در حالی که زمان استاندارد تحصیل حتی برای درجات عالی علمی کمتر از این است مسئولیتهای بسیار سنگین و خطیر فرهنگی داریم. من به دلیل گسترده بودن موضوع ناچارم سئوال مطرح شده را مقداری تغییر داده اینگونه مطرح کنم که:

رسالت ما به عنوان تحصیل کردگان و متولیان فرهنگی جامعه، در شرایط امروز و پس از 2014 چیست؟

شما می بینید که ما در شرایطی قرار داریم که 
شما خودتان می توانید این مسئله را تحقیق و جستجو  نمایید که عدالت اجتماعی و توسعه متوازن تاچه حد در کشورما تطبیق شده است؟
شما خودتان می توانید این مسئله را تحقیق و جستجو  نمایید که واقعیتهای تلخ حکومت داری در افغانستان تا چه حد بوده است؟! و... حالا با توجه به این مبنا و مشکلات موجود اجتماعی؛ رسالت ما به عنوان قشر تحصیل کرده و فرهنگی، چیست؟

در پاسخ باید گفت که رسالت فرهنگیان افغانستان سنگین تر از آن است که تصورش را بتوانیم. هم از نظر فرهنگی و هم از نظر دینی و اجتماعی وانسانی. چون دوستان همگی اهل قلم و سخنرانی واهل رسانه و وبلاگ و سایت هستند. بنده سه محور را به عنوان مناسبترین راهکارها برای تقویت واصلاح فرهنگ درشرایط امروزمان مطرح کنیم. دوستان می توانند برای ادای مسئولیت فرهنگی از این رهگذر پیش بروند.

1.    شناخت واقعیتها و شرایط امروز افغانستان و مردم ما؛

واقعا ما باید به حال و وضع خود بادقت بیشتری تأمل کنیم شرایط فرهنگی و سیاسی کشور و منطقه خودرا بشناسیم تا بتوانیم خدمات فرهنگی ارائه نماییم. برادران جاغوری در شهر کابل همایش غزنی شناسی گرفته بودند. من نظر یکی از دانشجویان را دراین موضوع دیدم خیلی جالب بود ایشان گفته بود: غزنی شناسی برای ماو شما مهم نیست، بلکه خود شناسی مهم است. امروزی که شما از غزنی تا جاغوری نمی توانید به خاطر نا امنی بروید. به عنوان یک فرهنگی نمی توانید سفر کنید، باید اول در فکر خودشناسی و وظیفه شناسی باشی که وظیفه ای ما درچنین شرایطی چیست؟ پس از آن غزنی شناسی را مطرح کنی. امروز با آنکه دنیا در افغانستان حضور دارد اما مشکلات افغانستان و مردم ما آنقدر پیچیده شده است که نمی توانیم از کابل یا غزنی به خانه خود در مالستان یا جاغوری برویم باید درقدم اول برای این مشکلات راهکاری بسنجیم و آگاهی و انسجام مردم را بیشتر کنیم. واقعا دغدغه و مشکلات اصلی ما در مرحله نخست مسایل امنیتی و سیاسی است نه مسایل فرهنگی. سرنوشت آینده ای ما در گرو بیداری وهوشیاری امروز ماست. ساکت نشستن و بی تحرکی برای فرهنگیان ما امروز جرم است. هرکسی باید برای بهبود اوضاع جامعه کاری بکند.

2.    ترویج فرهنگ همبستگی، مشارکت اجتماعی و تعاون؛

یکی از خارجی ها در مورد مردم ما نکته ای خوبی را بیان کرده بود و نسبت به مردم ما گفته بود که: کشتی گیر خوبی اند اما فوتبالیست خوبی نیستند. در فعالیت های فردی خیلی اهل تلاش و کوشش اند که به هر قیمتی که شده رقیبش را از صحنه خارج کنند. اما فوتبالیست خوبی نیستند، به هم دیگر پاس نمی دهند، تعاون و همبستگی ندارند. این مسئله واقعا همین گونه است. من خود در تابستان امسال(91) در کابل شاهد این مسئله بودم. باهدف جستجوی مشکلات به بسیاری ادارات، دفاتر احزاب، رسانه ها و دانشگاهها رفتم، مشکل همین است. خیلی ها و بسیاری از مردم به این مشکل پی برده بودند. الان در دشت برچی می بینیم که بسیاری از مناطق هنوز که هنوز است برق ندارد!. به قول یکی از موسفیدان دشت برچی، اهالی برخی کوچه های دشت برچی به جای اینکه پول شانرا صرف تشکیل وتقویت نهادهای اجتماعی پرسشگر و مدافع حقوق مردم صرف کنند خانه 17000 افغانی پول داده بودند تا فقط برای کوچه خودشان برقی را بگیرند که حقوق مسلم آنان و از ابتدایی ترین خدمات است که یک دولت باید در اختیار شهروندانش قرار بدهد ، یعنی شعور اجتماعی و همبستگی مردم تا این حد قد نمی دهد که در قبال کوچه های دیگری غیر از کوچه خودشان هم احساس همبستگی و مسئولیت بنمایند و بفهمند که سرنوشت آنان شدیدا به همدیگر پیوند دارد. برای خروج از این وضعیت باید فرهنگ همبستگی را تا می توانیم ترویج کنیم و از اختلافات جزئی و سلیقه ای به هرقیمتی ممکن باید بپرهیزیم وفرهنگ تحمل پذیری و تعاون را با تمام وجود در جامعه ای مان گسترش بدهیم.

3.    بیداری اجتماعی و بالابردن شعور سیاسی؛

جامعه ای که دارای شعور بالای سیاسی و اجتماعی باشد هیچ وقت شکست نمی خورد. به طور ملموس در خود مالستان ما مشکلات بسیار زیادی داریم. خیلی از مشکلات به مسایل اجتماعی و سیاسی برمی گردد. خیلی از مشکلات به نبود شعور بالای سیاسی برمی گردد. به طور مثال، در تابستان امسال، سرک قریه القبلان به طرف سوکه را وقتی درست کردند، مردم مباهات می کردند که ما این سرک را از جیب خود ساختیم. در حالی که برخی مؤسسات در کابل به دنبال این بودند که ما یک سرک درست نشده را در یک ولسوالی باز سازی نشده پیدا کنیم وپروژه ای آنرا به نام خود ثبت کنیم و از این طریق هزینه ای ساخت آن را از تیمهای بازسازی ولایتی بگیریم تا از این رهگذر سود کلانی را عاید می شدند اما گویا درمالستان ما یک نفر نبود که راههای اداری و قانونی اینگونه اقدامات وخدمات کلان اجتماعی را خوب بلد باشد واز مجاری اصلی پیگیری کند تا به صورت مجانی با کیفیت بالا نه تنها این سرک کوچک بلکه مسیر شاهراه مالستان به طرف غزنی ساخته شود. مردم تنها افتخار شان این بود که توانستند با پول جیب شان این راه را درست کردند. در حالی که میلیاردها دلار هزینه سرک سازی می شود. اما، کجاست آن کسی که بیاید به مردم بگوید شما هم سهمی در این کمکها دارید و راه درست کردن سرک اساسی این است که با مشارکت و همبستگی کامل برای سهمگیری در آبادانیهای کلان کشور سهم بگیرید و از پولهای شخصی خود برای تقویت تعلیم و تربیه و خدمات فرهنگی و حمایت فرهنگیان ونویسندگان خود هزینه کنید. یا به عنوان مثال عرض کنم: توقع اساسی بسیاری از مردم ما از وکلای محترم شان این است که برای آن ها پاسپورت درست کنند! و خدمات بسیار کوچک و پیش پا افتاده ای از این قبیل. این ها همگی نشان از عدم بیداری وپایین بودن درک و شعور اجتماعی و سیاسی مردم ماست که مسئولیت و رسالت فرهنگیان ونخبگان مارا دو صد چندان می  کند. بزرگترین مسئولیت دانشمندان، روشنفکران و نخبگان جامعه ای ما  این است که در جهت باز سازی فکری و معنوی مردم ما تلاش کنند و برای تقویت ونهادینه کردن آگاهی اجتماعی و پیشرفت درک و شعور سیاسی مردم ما با جدیت و حساسیت بی مانند تلاش نمایند.

دبیرعلمی:
 
با تشکر از آقای استاد فروغی که واقعا در مورد مشکلات فرهنگی و وظایف فرهنگیان ما در شرایط کنونی تحلیل های زنده، کاربردی و بی نظیری را ارائه نمودند.

در یک جمع بندی مختصر می توان گفت که: نگرانی های جدی وجود دارد، تغییر یا جابجایی نظام با فرضیه های گوناگونی که مطرح شد، نگرانی ها و پیامدهای مختلفی را به دنبال دارد. به هر صورت اگر ما حضور فعال داشته باشیم و قضایا را رصد کنیم و تحولات را پی گیری نماییم، در تمامی عرصه ها می توانیم حضور داشته باشیم و تأثیر گذار باشیم. در این صورت شاید تاوان کم تری را بپردازیم. اما اگر حضور نداشته باشیم، از تمامی عرصه و امکانات محروم خواهیم شد. باردیگر از حوصله مندی همه شما تقدیر و تشکر می کنم. والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته.