شور عشق :

هرساله وقتی به پایان سال قمری نزدیک و نزدیکتر می شویم، و سال جدید با ماه مُحَرّم اش مَحرَم اسرار دل های عاشق مان می شود، جام وجود عاشقان دلسوخته ی عاشورائیان، در سراسر گیتی ناخودآگاه و ناخواسته از شور و شوق حسینی لبریز می شود، انگار که نوروز دیگر از راه رسیده باشد!؟ البته، نوروزی از نوع قَمَری و از جنس حسینی؛ نوروزی از بازگردش خورشید شهادت، رشادت، فداکاری، ایثار؛ نوروزی از شمار عاشورای دین باوری و ستم سوزی؛ روز نوی از نهایت عاشقی و دلدادگی به معشوق و معبود حقیقی؛ نوروزی از دسته ی درویشان پاکباخته و مستان ناشناخته، که گویا در دایره سماع معشوق و معبود در یک چرخش خونرنگ ابدی می چرخند و می چرخند؛ نورزی از جنس خون، جنون، عشق و فانی شدن در آن ذات یگانه؛ رستاخیزی از نوع آزادی، آزادگی، ظلم ستیزی و ستم سوزی؛ روز نوی از خیزش خون خدا؛ ایثار پر شکوه و بی نظیر از فرزند بی قرین امامت؛ نهضتی از وارث همه ی انبیأ، تاج افتخاری بر سران سرفراز تمام اولیأ، صادقان صدیق و شهیدان شاهد!؟ .

 تردیدی نیست که همه ی این ها هست؛ اما، مهمتر از همه نوروزی برای پیراییش و ویرایش دین خاتَم و آیین خاتِم از پلیدی های بَنُو طُلقا(بنی امیه)؛ رستاخیزی برای برپائی باورهای حقیقی محمدی و زدایش چرک و رذالت انحراف از جامه ی راستین شریعت؛ خیزشی برای نمایش طریقت احمدی برای تمام خدا باوران در پهنایی به فراخنائی تاریخ؛ کابوسی ابدی و جاویدانی برای خواب و خیال زورمندان، تزویرمداران و زرپرستان! نمادی برای تمام عدالت خواهان جهان در پهنای به گستردگی تاریخ؛ قیام پرشکوهی بر ضد بیداد زمان و پاکسازی باورهای دروغین از اذهان خوابزده ای عصر فریب و نیرنگ؛ سرانجام نشانه ی ابدی و جاویدان برای تمام آزدگان و آزادی خواهان و همه ی انسان های آزاده ای جهان، تا روز رستاخیز!! .

قوم هزاره،  قوم حسینی !

دیر زمانیست که با خود می اندیشم چرا عشق و شور حسینی در باور قوم من، این همه پایدار و ریشه دار است؟ با وجود این که، پیوسته گی و پافشاری در این مسیر برای شان بسی گران تمام شده است؟ تا جای که بار ها تا مرز نابودی کامل پیش رفته اند!. بخاطر همین عشق، شور و شعور حسینی، دشنه ی تعصب کور مذهبی های افراطی همواره قلب و جسم شان را دریده است!؟ دیری زمانی نگذشته که مولوی های درباری با صدور فتوای کُفریت شان، جواز نسل کشی امیر جابر(عبدالرحمان خان) را امضأ نموده رنگ شرعی دادند، تا از برکت این «قربانی جمعی» جیب های حریص شان از زرهای دربار لبریز شود!.

پایداری در عشق حسینی چه سر های سرفرازی را، بر فراز دارها برده است. تردیدی نیست که کلّه منارهای کشور ستمستان من، از سرهای سربدارانی قد برافراشت که مخزن شور حسینی بودند!؟ چه دوشیزه گان سمین پیکری که با فریاد «یا حسین» تن های سیم گون شان را نثار صخره های سخت و رود های سرد و خروشان نمودند، تا ناموس حسینی ها آلوده ای ددان دوپای درنده خو و یزیدیان زمان نشود!. صحنه های کربلا در آغیل آغیل(قریه) دیار من بار ها تکرار شد؛ خانه های گلین سوخته، اطفال وحشت زده با گوش های پاره! زنان بی معجر مو پریشان با صورت های خراشیده و تن کبود! غارت خانه ها، اموال و مواشی در یک مسابقه ی وحشیانه یزیدی وش!؟ و سرانجام خیل اسیران پا برهنه ی گرسنه، خسته و درمانده با لباس ها مندرس و پاره پاره در مسیری دور و دراز کوهستانی به سوی کاخ یزید زمان، نه در شام نحس بلکه در کابل منحوس!؟ اما، این اسیری همانند صحنه ی کربلا تنها به اسارت ختم نشد؛ بلکه، به ده ها سال بردگی انجامید! اسیران کربلا اگر شاهد نمایش چند شهر بودند اسیران قوم من (هزاره) سالهای متوالی رونق ده ای بازار های ننگین برده فروشی در داخل و خارج این سرزمین ستم زا (اوغونستان) بودند!؟ .

پس از پایان کربلا های سرزمین حسین باور ما و پیآمد های ویرانگر آن، با وجود تحریم عزاداری سالار شهیدان از سوی سردمداران یزیدی کشور، عُشّاق حسینی در دیار سوخته ی هزارستان، هرگز از اندیشه و باور های شیعی شان دست نکشیدند. بلکه، ققنوس وار از دل خاکستر به جا مانده از آتش بیداد، برخواستند و بار دیگر در عزائی مولائی شان دست بر سر و سینه کوفتند و در نهان و «تَشکی» همچنان نوحه های جانسوز از دل پر درد سروده و غریو ماتم سردادند. سُوگ سروده های که در بیاض های چرمین، نسل اندر نسل حفظ و همچون گنج گرانبها به نسل بعد سپرده می شد؛ تا مبادا «شعر و شور حسینی» در باورهای مان بخشکد!. سوگ سروده های به ظاهر تکراری در هر سالی، هر محرمی و در هر عاشورای به گونه ی تازگی داشت، چنان پر سوز و گداز خوانده می شد، که انگار پیش از این هرگز اجرا نشده باشد، چرا که عشق حسین هرگز کهنه شدنی نیست!؟ به قول لسان الغیب حافظ:

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق **** ثبت است بر جریده ای عالم دوام ما

عشق جاوید !

بدین گونه شوق، شور و شعار حسینی و نیز عشق، دوستی، دلداگی و دل بستگی به اهلبیت(ع) چنان در تاریخ خونبار قوم هزاره ماندگاری یافت، که انگار جز سرشت و ذات شان شد. این پیوسته گی برای این جماعت همچون تاج افتخاری بر تارک تاریخ خونفام شان، می درخشد! پایداری اندیشه ی شیعی در باور هزاره مظلوم شاید بدان جهت باشد که این قوم اسلام را با تشیّع دریافت کرده اند .

تاریخ خود گواه است که امیرآل شنسب فرمانروائی غور و غرشستان (هزارستان) یگانه بزرگ خراسانی بود که در حاکمیت خورشید عدالت کوفه (امام علی(ع)) افتخار شرف یابی یافت و از دست مبارک آن حضرت «لوأ» و فرمان ابقأ حاکمیتش را بر سرزمین غور و غرجستان کمائی کرد!. تردیدی نیست که نوازش امام عدالت، برادری و برابری؛ بذر ایمان، اعتقاد و محبت به اهلبیت(ع)را در مزرع جسم و جان این مردم کاشت. نهالی برومندی که خیلی زود به درخت تنومندی ایمانی اعتقادی مردم این سامان تبدیل و به ثمر نشست!. چنان که در عصر حاکمیت استبدادی و سیاه بنی امیه تنها مردم و سرزمینی که فرمان شیطانی سب و لعن علی(ع) را، هرگز نپذیرفتند، همین مردم علی(ع)  باور و حسین(ع) وش  بودند!.

چنین شد که محبت اهلبیت(ع) و عشق حسینی در ژن و خون این قوم جاری گشت. نوزدان ما در بدو تولد با «یاحسین» اولین نسیم هستی را جان فزا یافته و به مشام جان کشیدند. نوائی آذان تنها با ترنم «علیاً ولی الله» در گوش شان طنین انداز گردید. دهان کوچک شان پیش از آن که پستان مادر را بمکد با خاک کربلای حسینی شرینی یافت. مادران ما با «یاعلی» پستان به دهان نوزدان شان نهاده و با عشق حسینی شیره ای جان شان را به کام فرزندان دلبند شان ریختند و این گونه بود که حُبّ حسین(ع) با جسم و جان شان درآمیخت!. گام های لرزان نخستین شان، با «یا حسین» و «یا علی» استواری گرفت! در محرم با دست های کوچک شان بر سر و سینه کوفتند و با جماعت عزادران همنوا گشتند .

فسون این عشق جانسوز هرساله با محرم و عاشورای دیگر، در جان ها و دل های سوخته ی ایشان بیش از پیش دمیده شد. کودکان و نوجوانان این قوم عشق باور، در مکتب خانه حسینی درس دلدادگی، فداکاری و از خودگذری همراه با صبر، استقامت و بردباری آموختند. کمر عفت و همدلی دلدادگان در فراز عبور از «من» فردی و رسیدن به «ما»همسری، با دستمال تبرّک از «عَلَم حسینی» بسته شد. انگار که زمان عشق و دلدادگی ها نیز بدون عشق حسینی ابتر و بی ثمر خاد بود!؟. با تلاش برای حسینی زندگی کردند و با امید به شفاعت حسین(ع) طعم ناگوار مرگ را هم گورا و دلپذیر یافتند! چنین شد که سراسر زندگی این مردم رنگ حسینی گرفت. چنان که حسینی زاده شدند، حسینی زیستند و حسینی جان دادند!؟ عجب نیست که برای این مردم حتی تقیه هم برای همیشه رنگ باخت و سرانجام «هزاره =  شیعه» و «شیعه = هزاره» شد!!.  

تقیه ی که باور نشد !

بد نیست، خاطره ای تلخی از روزگار سیاه طالبان را برای قومای گلم به نگارش درآورم تا تأییدی باشد بر این حقیقت که «تقیه دیگر برای قوم من، باور پذیر نیست!؟» سال 75 که با سقوط میدان شهر طالبان به دروازه های کابل رسیده بودند. نگارنده و جماعتی دیگر به جشن سالگرد تأسیس حزب وحدت، به بامیان دعوت شده بودیم. پس از پایان مراسم های گوناگون از همایش وحدت تا مراسم رژه و قدرت نمائی حزب وحدت و تا طنین اندازی نوائی ساز، آواز دمبوره، صدای سرودهای وحدت و هزارگی؛ هنگام بازگشت، بنده از قافله یاران جدا افتاده و مسیر دره شکاری را به سوی شمال و پلخمری در پیش گرفتم.

 هفته ی بعد هنگام بازگشت از شمال به بازار «سیاه خاک» رسیده و از آنجا عازم میدان شهر شدم. از شانس بد موتر کمازی که ما «بارش!» بودیم در مسیر غزنی - میدان شهر از کار افتاد، به ناچار هرکسی باید غم خودش را می خورد. پس از ساعتی انتظار سرانجام تاکسی زرد رنگ و کپ کوپی از نوع «والگای» روسی بریک(ترمز) زد و خوشبختانه یک نفر جای خالی داشت. مسافران تاکسی همه تاجیک بودند و بنده یک نفر هزاره! می دانید که آن زمان اوضاع هزاره ها و تاجیک ها بر اثر جنگ های ویرانگر کابل، هنوز گرگ و میش بود. به خصوص که تعصب مذهبی هم در اوج قرار داشت. هنوز خوب جا بجا نشده بودم که اشاره و کنایه های همسفران شروع شد که شما هزاره ها چنین هستید و چنان کردید و در جنگ های کابل اسیران را داخل کوره های خشت پذی انداختید و به سر مردم میخ کوفتید و...!. انگار که خودشان هیچ جرم و جنایتی مرتکب نشده باشند و همگان آغی پاک دامویند به جز «هزاره» بدبخت که هرچه خرابکاری است، باید به وجود رنجور او نسبت داده شود!. انگار که از دیوار این قوم ستم دیده، کوتاه تر دیواری وجود ندارد!؟ و گویا این قانون طبیعت است که حلوا را حاکم خورد و چپاق را یتم! و در جهان طبیعت ضعیف همیشه پامال است!؟ .

 اندیشیدم که از راه دلیل و استدلال با این آدم های عقده ای نمی شود به جای رسید. بحث را به شوخی کشیده گفتم: «... خو وطندار فرمایشات تان درست؛ ولی، امتو که میدانین که ده ای جنگ امه تقصرکاریم؛ ام آزاره، ام تاجیک و ام اوغان! از طرفی جنگ جنگ اس! خو ده جنگ که حلوا بخش نمی کنن خو ممکن اس یا میخ ده سر کسی بزنند و یا میخ ده ک...کسی!؟» موتروان(راننده) با قهقه ی بلندی خندید و همراهان تاجیک هم به ناچار خندیدند. گویا این شوخی به جا یا بی جا، آبی بود بر آتش تعصب همسفرانم! که به راحتی دست از سر کچل حقیر بردارند!. بخصوص که موتروان هم پس از یک خنده ای مفصل و مستانه به پشتیبانی نگارنده برخواست و موئید گپ های بنده شد. بعد ها وقتی به غزنی رسیدیم متوجه شدم که موتروان خودش «شیعه غیر هزاره»(بیات) بوده و لکن تقیه می کرده است!؟ .

هنگام  نماز ظهر به شیخ آباد رسیدیم، طالبان در داخل بازار با یک طناب زرد رنگ راه را بسته و دو نفر کیبل بدست میان موتر های تازه از راه رسیده در رفت و آمد بودند. با نشان دادن کیبل تهدید کنان و فریاد زنان که: «...اله وُروره کَته سه، زَر شه، په ماجید زه و... جُمه مبارک دی، مونز وکه و...!!»، هردو نوجوانی بیش نبودند. هنوز به جای پشم طلبگی، کُرک بچگی بر صورت شان باقی بود!. میشه گفت که طالب نه؛ بلکه، «طالبچه» بودند. یکی از آن دو از نقصان جسمی عجیبی در رنج بود با سینه و پشت برآمده که انگار سرش را در تن اش فرو کرده باشند! صورتی ناشسته با پوست تیره، لباس های کثیف، پتکی خاک آلود، سبزی نسوار گرد لب و...!؟ همه اینها بر هیبتش بیش از بیش می افزود، انگار با مالک دوزخ رو برو شده باشی!؟ گویا طلاب کرام عمداً و عامداً این موجود عجیب الخلقه را مأمور ارتباط خلق با خدا کرده باشند !؟.

ناچار از موتر پیاده شده و همگی به طرف «ماجید»(مسجد) رفتیم. صدای گپرانی داغ و تحکم آمیز مولوی صائیب از بلندگوهای آن به گوش می رسید. صدای گوشخراشی که بازار را مواج کرده بود!. آنهم به زبان گنگ و نامفهوم پشتو، که به شدت، هیبت و هراس صاحب آن می افزود!. از پشت «ماجید» آب روانی در جوی نهایت آلوده جاری بود. آلوده با انواع کثافت حیوانی، انسانی و آشغالهای از دنیای متمدن مانند: پاکت های پلاستیکی، قوطی سیگار و... به بهانه وضو به طرف جوی رفتم که شاید بتوانم گوشه ی پناه گیرم، تا نماز تمام شود؛ اما، چشم تان روز بد نبیند! انگار که در دو طرف جوی تا ده متری «ماین» های مدل جدید و رنگین از فضولات آدمی کاشته باشند! جای سوزن انداختند هم نبود، با بوهای عجیب و رنگارنگ و... دل و درونم به هم ریخت و با وضع پریشان بدون وضو برگشتم وارد ماجید شدم! .

 در حال تقیه با تورک(دستان بسته روی ناف)مطابق فتوای امام اعظم(ابوحنیفه)، به نماز ایستادیم. خوشبختانه پس از دو رکعت نماز اجباری جمعه، اجازه دادند که موتر ها حرکت کنند. هنگام نماز یکی از همسفران تاجیک کنارم ایستاده بود و حرکات بنده را کاملاً زیر نظر داشت. وقتی به طرف غزنی راه افتادیم اعتراض کنان گفت: «وطندار چرا دست بسته نماز خواندی؟ ما که می فامیم که شمو شیعه استین؟ چرا از تقیه دست نمی کشین؟ شما هزاره ها اگه تقیه ام بکنین، قیافه تانه چکار می کنین؟ ار کاری ام بکنین قیافه تان داد میزنه که شیعه استیند؟ و...» مرتب رگبار ملامت نثار نگارنده میکرد، حتی فرصت دفاع هم نمی داد، گویا بنده مرتکب گناهی نابخشودنی شده باشم! ابتدا گفتم: «نه وطندار جان هزاره ام سنی داره ام شیعه» گفت: «نه بابا آزاره اگه سنی ام باشه ایچ کس سنی بودنشه باور نمیکنه! چون همه ی تان تقیه می کنین! تقیه ای که ایچ کس باور نداره!؟». باز همان آش و همان کاسه! دیدم از راه بحث به جای نمیرسم، در جواب دوباره با شوخی گفتم: «اگه راستشه را بخوائی وطندار تقیه کدُم چرا که طاقت کیبل طالب جانه نداشتم!!» همه خندیدند! بحث داغ و فرفره ای همسفرم یکباره فرو نشست؛ انگار، همگان با زبان بی زبانی به بنده حق دادند که تحمل کیبل آن موجود عجیب الخلقه کاری طاقت فرساست!؟ آن وقت برایم ثابت شد تقیه قوم من دیگر رنگی ندارد، وگرنه تقیه ی موتروان شیعه مذهب«بیات»را، همگان به راحتی پذیرفتند، ولی تقیه هزاره ای بیچاره ای مثل من را هرگز!؟. 

هویت گریزی یا هویت ستیزی!؟

تردیدی وجود ندارد که هویت فرهنگی هرقومی، شخصیت، حیثیت، منیّت و تمام دارو و ندار او بوده و خود معرف و مبیّن آن قوم نیز است. هرگاه بخشی از داشته های فرهنگی ایشان در دسترس دیگران قرار گیرد، بی گمان شناخت ذهنی از آن قوم خود به خود در ذهن بینینده ترسیم خواهد شد. به عبارت دیگر: هویت فرهنگی در یک باور کلان، می تواند تمام هویت های ملّی، نژدای، مذهبی و... را، زیر پوشش قرار داده و همه را زیر چتر «فرهنگ» آن قوم جمع کند، از ایشان یک هویت کلان و مشخّص کننده و اختصاصی خودشان بسازد. از طرفی چنین هویتی، صاحبش را، از دیگران جدا نموده و وی را از دیگران متمایز می سازد.

در این میان، تردیدی وجود ندارد که هویت کلان قوم ما، همان «هویت حسینی» و شیعه بودن است، که در طول تاریخ، زرّه زرّه ای هست و بود مان با آن شکل گرفته و در یک تعامل دوسویه؛ از جانبی محرک قوم برای دفاع و در نتیجه باعث بقا و استمرار باور های مان بوده، این جماعت را از نابودی کامل نجات بخشیده؛ از سوی دیگر، تعصب و حسادت مخالفین باورهامان را نیز برانیگخته که همواره ساز نابودی ایشان را کوک کنند!. گرچه «قوم هزاره» با هویت حسینی همیشه در زیر فشار تعصب های کور مذهبی همسایگان هم وطن شان قرار داشته و بارها تا مرز نابودی کامل پیش رفته اند؛ اما، هرگز تن به ذلت نداده و از پس هر بیداد، کشتار و سوختاری؛ ققنوس وار از زیر خاکستر ستم برخاسته، با عشق و شور حسینی هویت و  منیّت از دست رفته ی شیعی شانرا بار دیگر، باز یافته اند . 

بی خود نیست که دشمنان این مردم همواره برای نابودی کامل این اندیشه و باور(هویت مذهبی) تمام سعی و تلاش شان را به کار بسته اند، تا این باور هویت ساز را، از این ایشان گرفته و یا حداقل آنرا مخدوش کنند!. دشمنان هزاره نیک دریافته اند، که تا این باور و اندیشه در اذهان این قوم و همگون با زندگی شان باشد، این جماعت تسخیر ناپذیر خواهد بود!؟. برای تسلط بر این قوم باید اینان را مسخ نموده، هویت مذهبی و حسینی شانرا، به عنوان هست و بود معنوی شان، از اینها گرفت، تا بتوان بر اندیشه و افکار شان مسلط شد. وگرنه تا این باور هویت ساز دشمن سوز، با ایشان باشد، اینان «رویین تن» اند! که نه تسخیر شان ممکن است و نه مسخ شان!؟. لذا، تمام سعی و تلاش دشمنان قوم ستم دیده ای «هزاره» همواره همین بوده، که «هزاره را از شور و شعور حسینی تهی کنند!!». آنگاه هزاره ای که«حسینی» نباشد دیگر هزاره نخواهد بود؛ زیرا، که آمیختگی و در هم تندیدگی این دو(هزاره و شیعه)چنان است که اگر یکی را از دیگری بگیریم؛ انگار، هویت کامل او را خدشه دار نموده و آنگاه در بی هویتی می توان هرگونه شناسه ی کاذب برایش ساخت و هر نوع جامه ی تشخّص از جنس دروغ و فریب برای تن بی قامتش دوخت!؟.

تردیدی نیست که اگر «هویت حسینی» نبود هرگز مقاومت های استقلال طلبانه ی تاریخی این مردم شکل نمی گرفت. اگر این هویت نبود سالهای خموشی و خمودگی پس از عصر نسل کشی عبدالرحمانی، بدون مسخ شان، هرگز پایان نمی یافت. اگر«هویت حسینی» نبود، جسارت و جرأتی نبود! اگر جرأتی نبود شجاعتی نبود! اگر شجاعت حسین وشی نبود، قلم سحرآمیز کاتب چگونه بیداد استبداد را رقم می زد!؟، آتش خشم خالق هزاره مغز و قلب دیکتاتور را چه سان نشانه می رفت؟ شعر مقاومت بلخی چه سان شور بازیابی را زنده می کرد!؟. اگر بازیابی هویت حسینی نبود«گاو سوار»چگونه بر گاو غیرت سوار شده، طبل نابودی استبداد را می نواخت؟ اگر باور و عشق حسینی نبود، سالهای خون و جهاد و شهادت چگونه سپری میشد؟ سرانجام اگر«هویت حسینی» نبود چگونه مقاومت هویت بخش هزاره ها در غرب کابل شکل می گرفت؟.

 بی شک همین هویت(حسینی) بود که مقاومت آفرید و مقاومت خود هویت ساز شده، غرور لگدمال شده ای تاریخی هزاره را، در مقاومت غرب کابل به او بازگرداند!. همین«هویت حسینی»بود که مزاری تاج پرافتخار«بابه»را از قوم ستم سوز اش، کمائی کرد و هویت مخدوش شده ای قوم اش را به او بازگرداند، که دیگر هرگز«هزاره بودنش جرم و شیعه بودنش ننگ نباشد!!» .

نتیجه:

بنا براین، هویت هزارگی اکثریت هزاره ها، بدون«هویت مذهبی و حسینی» او، در شناخت دیگران، باور پذیر نیست که نیست؛ زیرا، هزاره هرچند به ظاهر بی دین، ملحد، کمونیست، لاییک، سکولار و... هم بشود؛ اما، هرگز دیگر هموطنان انکار«هویت حسینی» از طرف او را نمی پذیرند. چرا، که هویت مذهبی او با جان، خون و نامش، چنان درآمیخته که گویا، تمام دار و ندارش را شکل داده به گونه ی که انگار، در حقیقت تمام «منیّت» و «هویت» او همین است!. از جانب دیگر، چنین هزاره ای اگر در سدد انکار هویت شیعی اش برآید، در واقع خود را فریب داده، چرا که هر سال با فرا رسیدن ماه محرم و روز عاشورا، غم پنهانی دل و جان او را تسخیر خواهد کرد که خود هم نمی داند از چیست؟ هزاره ای الحاد باوری که ممکن است در طول سال، حتی واجبات عبادی همچون نماز را ترک کند، اگر در عاشورای حسینی، به مجلس عزاداری دسترسی داشته باشد، ناخودآگاه بدان سمت و سو کشیده می شود!. تنها زمانی می تواند از این غم ناخواسته ی فراگیر دل و درونش رهائی یابد، که دوستی و دوستداری اهلبیت(ع) را، دیگر باره در خانه ی دل غم  قرینش مهمان کند! .

 دوستان هم خون و همباور، آیا این گونه نیست؟ به خصوص که خون شهیدان شاهد و گمنامان جاوید اکنون به ثمر نشسته و پس از سالها ستم ملی و اعمال تعصب کور مذهبی، مذهب حقه ی جعفری در نظام جدید کشور به رسمیت شناخته شده است. شوربختانه زندگی قوم ما هیچگاهی نورمال نبوده، چه پیشترک در دوره ای ملوک الطوایفی که خان ها و میران بر سرنوشت و زندگی این قوم(هزاره) همچون بختکی سایه انداخته و همانند نظام صرف قرون وسطائی دهقانان را با زمین های شان یکجا معامله کرده، خود رعایای شانرا به ازبک های شیبانی به عنوان برده می فروختند! و چه در عصر خون و آتش عبدالرحمان خونریز! و چه پس از آن با وضع مالیات های رنگارنگ ستمزائی دولتی؛ تهاجم ویرانگر هرساله ی کوچی ها؛ سالهای خون و آتش در پی کودتای خونین هفت ثور؛ عصر نکبت بار طالبان؛ تا کنون این قوم روی آسایش و آرامش را به خود ندیده اند.

امینت و زندگی آرام که ابتدائی ترین حق انسانهاست، به یک رویا و آرزوی دست نیافتنی شان تبدیل شده است. پیداست که نتیجه ی ناگزیر آن همه ناآرامی، فشار و اختناق؛ همین افراط و تفریط های امروزی نسل دیگر اندیش ماست، که گاهی در قالب افراطی الحادی ظهور نموده و با همه ی مقدسات و باور های مردم شان سر جنگ دارند! و گاهی به صورت تفریطی به اصطلاح تلویزیون اهلبیت الله یاری خان، ظاهر می گردد که هر دم بر آتش سوزان تعصب مذهبی می دمند!؟. در هرصورت دود مستقیم این افراط گرائی و تفریط روشی، سوگمندانه مستقیماً به چشم مردم محروم و محصور هزارستان می رود، که برای تردد ناچارند همواره از میان مخالفان سنتی و تاریخی خود عبور و مرور کنند!. به فرموده ای مولا علی«نه افراط نه تفریط، مسیر میانه راه نجات است!؟».

آیا رسد روزگاری که قوم ما به آرامش و آسایش رسیده و راه وسط خردگرائی و خردپذیری را باز یابند!؟